و خدایی که در این نزدیکیست

هردم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله


 

        

 

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم.

 با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم.

آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم .

 از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.




 

 

عید بر شما مبــــــارک

 

 


اینم یه عیدی کوچولو


فقط برای خودم هستم "من....!"
خودٍ خودمــــــــــ ـ ـ ـ....
نه زیبایم نه عروسکی و
نه محتــــــاج نگاه کسی...
برای تو که صورتهای رنگ شده را میپرستی
نه سیرتـــــــــ آدم ها را....
راهت را بگیر و برو
حوالی من، توقفــــــ ممنـــــوع است...



برداشت از قصه ی مروارید و صدف

حجاب زیبایی نیست 


حجاب زیباست

مادر با او تماس گرفت و از او خواست مقداری میوه را پوست بکند

 و آنها را آماده روی میز بگذارد .

هیچ وقت دلیل کارهای مادرش را نمی فهمید .

تاکید مادر بر روی پوست کندن میوه ها بیشتر گیجش کرده بود .

به هر ترفندی بود سعی کرد میوه های پوست گرفته را تا رسیدن مادر تازه نگه دارد 

اما وقتی مادر از راه رسید میوه ها شادابی و طراوتشان را از دست داده بودند..

هنوز منتظر بود تا دلیل کار مادر را بداند .

 مادر بسته ای  را به او داد و گفت : دلیل کارم اینجاست . 

من نمی خواهم تو مثل این میوه ها طراوت و تازگی ات را از دست بدهی عزیزم.. 

درون بسته  ، یک چادر بود.


 


چادر مشکی
 تو برایت امنیت میاورد

خیالت راحت

گرگ ها همیشه به دنبال شنل قرمزی هستند...