و خدایی که در این نزدیکیست

دیروقته ولی برای تبریک دیر نیست،تبریک میلاد حضرت معصومه و البته تبریک روزدختر به همه دختران پاک ایرانی
اما امشب خوب فرصتی پیدا کردم برای نوشتن
یادمه یه حدیث از امام رضا خونده بودم مضمون به نقل اینکه:امام شبیه یه مادر دلسوز برای بچه اش هست فی الواقع دلسوز بودن رو درک نکرده بودم؛یا اینکه گفتن خدا از مادر هم مهربون ترهست هم همینطور! اما حالا دارم برای خودم شبیه سازی میکنم اگر اگر شیطان لعین بذاره و منو سرگرم نکنه و دست انداز راهم نباشه کما اینکه فعلا هست!!
فاطمه بعضی روزها زیادی میخوابه و برای اینکه قندش نیافته مجبورم بزور بیدارش کنم؛انقدر به کف پاهای کوچولوش ضربه میزنم که با گریه ی شدید بیدار میشه!
یوقتایی خدا یجاهایی یه ضد حالایی بهمون میزنه اشکمون رو درمیاره بعد میگیم عه مگه ما بنده نیستیم مگه خدا نمیبینه مگه نخواستیم مگه نگفتیم مگه .... ولی خدا میگه کوچولوی من فدای گریه ات بشم قربون صدات برم صبر کن اینو داشته باش تا بعد،اما ای دل غافل کیه که بفهمه!البته شما مومنها بله میفهمید اما یکی مثل من عمرا...
اینارو دارم ربط میدم دارم پیش خودم میگم از مادر مهربون تر واقعا؟؟پس چرا درک نمیکنم؟چرا باور و ایمانم انقدر ضعیفه؟ نمیدونم؛حتی الان هم که دارم میبینم دارم میفهمم که چقدر مادر دلسوز و مهربونه حتی میتونم بگم اگه بهترین همسر،بهترین خواهر و برادر،بهترین دوست،بهترین فرزندان و حتی بهترین پدر دنیا رو هم داشته باشی باز هم هیچکس هیچکس برای آدم "مادر" نمیشه تهش هم با اینکه مادر اینچنینه ولی باز دیوار کوتاه تر از مادر پیدا نمیکنیم و بازم غر و بد قلقی کردنامون واسه مادره!!اینارو میدونم ولی باز هم کمیتم لنگه...
+ خدایا کمکم کن دست دلمو بگیر،من میدونم میخوام توهم راهو برام باز کن ....
++به همه زوجهای جوان توصیه میکنم لذت زندگی کردن در کنار زیباترین و بهترین و دوستداشتنی ترین هدیه رو بخاطر مسائل مالی و تنبلی از خودتون نگیرید و موکول به سالهای پیری و کم حوصلگی نکنید!قطع به یقین برکت و روزیشو خودش با دستهای کوچولوش با وعده راستین خالقش میاره!
+++این هم فاطمه کوچولوی من


سلام

هیچوقت فکر نمیکردم انقدرطولانی ننویسم حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد 7-8 ماه ننویسم،اصولا میگفتم من همیشه در صحنه ام بعدها هم با نوه هام میام،چقدر خنده دار واقعا آدم از یک ثانیه بعدش خبر نداره انقدر مطمئن حرف میزنه؛ اما تواین مدت هرنکته ایی هم داشتم باورکنید توذهنم ویرایش میکردم برای وبلاگ ولی همت و وقت واردکردن نداشتم،انصافا خیلی سخته میای میبینی خیلیا نیستن بچه ها دیگه فعالیت نمیکنن؛پیش خودم میگم نکنه همه کوچ کردن مثل چندسال پیش ک یهویی همه از بلاگفاکوچ کردن بلاگ، الان هم همه رفتن یجا دیگه و من خبرندارم!!!! ولی بقولی تا بوده همین بوده.

به هرحال بعد مدتها یه وقتی پیدا شد گفتم یه سری بزنم خیلی دلم میخواد از اتفاقات این مدت بنویسم هم برای تجربه عده ایی که میخونن هم برای خودم،از مراسممون که یک دنیا حرف میشه راجع به فرهنگامون توش نوشت که بالاخره چجوری گرفته شد(توپرانتز بگم تنها قشنگیش ک بدلم نشست زمانش (سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا) و کارت دعوتمون بود باقیش هم ساده و خوب بود حالا سرفرصت نکته وار میگم) ،از موکب امسال بگم که خیلی خیلی متفاوت بود همه جوره فضامتفاوت بود،از تجربیات زندگی مشترک،از تغییر و تحولات اخلاقی خودم که این از همه نکته مثبتش بیشتره.... خلاصه که زیاده اما واقعا شرایط زمانیشو ندارم،هیچوقت فکر نمیکردم خانه داری و زندگی انقــــــــــدر مسئولیت داشته باشه البته یوقتایی تنبلی و کم همتی خودم و عدم دسترسی نت هم عامل هست اما توفیق نیست حالا که نمینویسیم حداقل یه چهارتا متن درست حسابی بخونیم...

به هرحال من همچنان توفیقی باشه به یاد دوستان بلاگ هستم ان شاءالله هرجا که مشغولید و وقت بلاگ ندارید در راه درست و کار درست باشید.


الان ساعت 12:57دقیقه است و دارم آرشیو رومخونم

خداییش پستهای خوبی داشتما 

دلم تنگ شد برای اون همه مطالعه و دنبال نکته بودن