و خدایی که در این نزدیکیست

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

هفته پیش داداش مارو برد خونه اشون،واسه برگشت سرکار بود و ماهم نمیتونستیم صبر کنیم مجبور شدیم با مامان خودمون بیاییم تو راه نم بارون و هوای طوفانی دلتنگ بابا شده بودم،کاش رودتر برگرده

  فقط یه اسم تو ذهنم مرور میشد" رقیه بنت الحسین ..."

اومدم خونه خواستم پست بذارم بازم درگیر همون بی حسی هایی شدم که توپست پایین گفتم 

خواستم بنویسم اسمش کافیه دیگه روضه و سوز صدا نمیخواد...

اصن دختر سه ساله و چندساله فرقی نداره بابا براش کل دنیاست

دوست عزیزم امروز پدرشو از دست داد

امروز حالم اصلن خوب نیست ...

امروز دلتنگ ترم 

امروز پنجشنبه است و شب زیارتی حضرت ارباب .. 

بحق رقیه خانم خدا به دختراشون و خانواده اشون صبر بده 


"روی تصویر کلیک کنید"

امروز هم دخترعموم دوست بچگیم رفت...

 جدیدا یجوری شدم ، قبلا اگه سوژه ایی بود، خبری بود،حتی از دیدن های اتفاقی دوستام توکوچه خیابون از همه مینوشتم از تفکراتی که میشد درموردشون داشت، از ربط دادن های الکی یا واقعی اما الانا اینجوری شده که  بیشتر میخوام حسم رو منتقل کنم اونم فقط در صدم ثانیه یعنی اگه اون حس بره دیگه لب تاب هم میره!

مثلا دیروز که سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا بود انقدر مولودی و تصاویر خوبی بدستم رسید دلم میخواست همه رو بذارم تووب اما وقت نبود گفتم بمونه آخرشب با یکم تاخیر، اما بماند همانا و نذاشتن هم همانا..

یا مثلا امروز غروب داشت مداحی حاج صادق تودیدار سپاهیا با رهبر رو پخش میکرد، عاغا دیدن تصاویر و مداحی همانا و احساس غرور و عزت پیدا کردن هم همانا،گفتم الان یه پست میذارم تپل اما موقعیت آماده سازی شام پیش اومد و باز هم ...

یا همین الان که داره بارون میاد چقدر آهنگها و مداحی های بارونی توذهنم مرور میشه و دلم میخواد این حس آروم رو بنویسم که چقدر هوا هوای آرامش بخش،

پنجره هارو باز گذاشتم صدای ضعیفی از بوق بوق کارناوال عروس هم به گوش میرسه و هرازگاهی پرده ی آشپزخونه با باد دست بهم میدن و یه دوری تو هوا میزنن ....

(تا اینجا رو نوشته بودم مامانم صدام زد که برم چایی بخورم،برگشتم دیگه نه از حس خبریه نه از صدای بارون فقط هوهوی باد مونده و دور دور کردنای پرده ی آشپزخونه،دلم نیومد پاک کنم )

بارون هم حس دل بازی داره هم دلگیری،مثل پاییز میمونه انقدر دوستش دارم که دلتنگیای غروباش کمتر اذیتم میکنه!

عه یاد بخش حضرت باران افتادمآ!!

چقدر بده که فراموش شده!! که بروز نمیشه این یعنی در عالم واقع هم به فکرش نیستم که هرازگاهی اون حس نوشتن براشون سراغم بیاد حتی حس سرچ کردن! بسنده کردم به دوتا دعای عهد و چندتا صلوات و چهارتا متن کوتاه کپی کردن توگروه ها که یعنی ماهم خیلی آره ...و این اوج خفت و خاری...

بینیم گرفته و بوی بارون رو نمیفهمم،پوست کلفت شدم و  خُنکای هوای بارونی نوازشم نمیکنه!

چی بگم که میدونم...؛"بلکه انسان از وضع خویش آگاه است،هرچند در ظاهر برای خود عذرهایی بتراشد..*"


رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درد دل کنم و دردسر شود...* 


 

*سوره قیامت آیه 14و15

**احسان جمشیدی

 

اِلهى اِلَیْکَ اَشْکُو نَفْساً بِالسُّوَّءِ اَمّارَةً وَاِلىَ الْخَطیئَةِ مُبادِرَةً وَبِمَعاصیکَ مُولَعَةً وَ ...

خدایا به سوى تو شکایت آورم از نفسى که مرا همواره به بدى وادارد و به سوى گناه شتاب دارد و به نافرمانیهایت حریص است و ...

 


دریافت 2دقیقه 20ثانیه 

 

خدایا من که دیگه دارم به زبون میارم...،

وقتی ظرف تو می افتد و می شکند،یوقت می گویی: دیدی شکست؟! یا اینکه می گویی: دیدی! شکستنی بود؟

این نگاه دوم است که تورا به رحمت حق گره میزند و مست و مدهوش می کند.با این نگاه و درک مستمر از عنایت های حق دیگر مگر تو میتوانی ضعف اعصاب بگیری؟!دیگران هرچه می خواهند اذیت کنند؛ولی «تو بهره مند میشوی و قبل از بلا،عافیت را یافته ای و قبل از ضلال و سردرگمی،به رشد رسیده ای،این ها رحمت حق است که ظهور و بروز دارد و این مهربانی و انس اوست که تو را رها نمی کند».


"از کتاب دعاهای روزانه حضرت زهرا اثر استاد صفایی/ص19"

مگه گچ کاری و آهنگری و نقاشی و نجاری و کاشی کاری و سنگ کاری و لوله کشی و کابینت سازی و منبت کاری و مبل سازی و آیینه کاری و پرس کاری و ... اینا کار نیستن؟ اتفاقا پولش و درآمدش هم بد نیست که یوقتایی عالی هم هست!انوقت یه جوونی عاطل و باطل میگرده میگه کار نیست؟کار هست عار نیست...

حالا اینو داشته باشید، این خانما رو بگو ... یوقتایی بعضیاشون روشون نمیشه بگن پسرشون یا همسرشون یکی از این کارهای بالا رو دارن!که حتما باید بگن کارمند فلان اداره هستن که باد به غبغبشون بندازن!که چی بشه؟یکی نیست بگه عزت و احترام آدما به شعورشون نه کارشون!

حالا این رو هم بذارید کنارش که وقتی توی خونه ایی به پدر خونه که صاحب یکی از این کارهاست مدام بگن حالا فکر کردی ریس فلانی.. یا مدیر بیساری... خب بچه ایی که تواین خونه است فرداروز تومدرسه با افتخار نمیگه پدر من شغلش اینه... میترسه از برخوردها...؛ که وقتی دیدگاه مادر خونواده این باشه که من برم درخونه دختر مردم بگم پسرم شاگر نونواست؟یا تومغازه باباش کار میکنه؟ نه من پیش اقدس خانم و اکرم خانم آبرو دارم... خب همین توی مادر میشی عامل اصلی بیکاری بچه ات و بعدم دنبالش همین بی احترامی های به کارگر جماعت و همین دیدگاه کم و حقیر،اینا فقر،فقر شخصیتیه...

نقل به مضمون یه حاج آقایی بودن تونجف که مقام بالایی هم داشتن، یروز لوله ی آب شون خراب میشه و میرن یه لوله کش میارن،اون شخص مشغول کار که بوده برای یه لحظه از ذهن این عالم میگذره که ببین ما چه مقامی داریم به محضر امام زمان میرسیم و درس و بحثی و .. اما این بنده خدا هیچی..!درهمین لحظه اون کارگر روبه عالم میکنه و میگه توچه میدونی که ماهم به محضر امام زمان میرسیم...!

حالا حکایت این روزهای ماها شده،که برتری و به لباس و ماشین و کار و درآمد و محل زندگی میدونیم...که احترام ها همه زورکی و ریا کاری شده!البته این بیشتر تو تازه به دوران رسیده هاست که فقر شخصیتی دارن، که دیدگاهشون درست نیست،که برای یه عده اشون هنوز مال حلال تعریف نشده که برای بدست آوردن مال حلال چه کارگری کنی چه کارمندی و چه مدیریت فرقی نداره اون حلال بودنِ سختِ.

ولی باز جای شکرش باقیه که هنوز هستن عده ایی که برای اُسا کارها خم و راس بشن و دست بلند کنن و حاجی حاجی بگن و احترامشونو داشته باشن!


از همون اول که تومدرسه میپرسیدن بابات چیکارست؟یادمه با افتخار میگفتم بابام دوتا کار داره هم توکارخونه کار میکنه هم آهنگری میکنه!بعدش هم که بازنشسته شد بازهم با افتخار میگفتم مغازه آهنگری داره،بازهم بعدش پیش دوستای دانشگاه با افتخار میگفتم آهنگری میکنه،بازهم با افتخار میگم تنش سالم باشه پاهاش درد نکنه باز هم آهنگری میکنه از همه بالاتر برای نون حلالی که برامون آورده افتخار میکنم،و از امروز بهترین افتخارم اینه که برای امام حسین کارگری کرده!

از امروز صبح یه سفر  یک ماه رو شروع کرده،چندساعتی نگذشته که کلی بهم سخت گذشته و دلتنگش شدم،پس این سی روز چجوری میخواد بگذره؟ دوریش برام آسون میشه چون میدونم هر صبح و شام تحت القبة به یادمونه!!

و البته از تمام بحث های بالا بگذریم که برای یه عده صدق میکنه و من واقعا ناراحت میشم که همچین دیدگاه ضعیفی دارن که متاسفانه کم هم نیستن که حق کارگر بخورن که کارگر رو قشر ضعیف و بی فرهنگ بدونن ،ولی انصافا تا حالا ندیدم کسی بخواد خدایی نکرده بی احترامیی به  پدرم کرده باشه هرچند خیلی از صاحب کارا یوقتایی حقش رو کمتر دادن که بگذریم!

دیشب برای تبریک میلاد امام رضا به همه اتون سر زدم،یعنی تقریبا تا دوماه پیش هرچی کامنت داشتم خصوصی و عمومی به صاحباشون سر زدم و کلی خوشحال از این حرکتم بودم! هنوز خوشحالیم تموم نشده بود که ..  خبر رسید چندتاییش ثبت نشده نه انگار فقط چندتاییش ثبت شده و باقیش نشده؛نامردا ... مگه من با بیان شوخی دارم ؟ نظر شما باموفقیت ثبت شد هم میزد ولی کو؟ خورد پیامامو....

برگشتم واسه یسریاتون فرستادم ولی اعصابم نکشید باقی رو برم ببخشید 

چقدر هم پیامم خوشگل بود... این هم پیام


"السلام علیک یا شمس الشموس و یا انیس النفوس السلطان یا اباالحسن یا علی بن موسی الرضا"


نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس
نقد وجود داده به تاراج صد هوس
نالان بگرد کعبه کوی تو چون جرس
عصیان هزار عمر و گرفتار یک نفس
لطفی کن ای کریم و بفریاد ما برس
کز خلد بهشت لطف تو صد بار خوشتر است
"از کتیبه های اطراف حرم"


عیدتون خیلی مبارک
خیلی التماس دعا

"نظرات پست قبلی بازه"

اینم یه عیدی دیگه :

پدرشان می گفتند:«زیارت رضا مثل زیارت خداست در عرش..»

خودشان می گفتند:«سه موقع می آیم سراغتان،اول نامه های اعمال را که می دهند، دوم پل صراط، سوم زمانِ حساب و کتاب.»

پسرشان می گفتند:«از طرف خدا ضمانت میکنم بهشت را برای زائر با معرفت پدرم.»



* کلیک کردم رو تصویر دیدم 11ماه از آخرین دیدارمون گذشته...

داره خیلی دیر میشه صدا کن مرا ...


بعد تبریکات به مناسبت این عید فرخنده 

هرکی عازم التماس دعا...

"ما در این دَر نه پی حشمت و جاه آمده ئیم

از بد حادثه اینجا به پناه آدمده ئیم"