و خدایی که در این نزدیکیست

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

 میخوام هرازگاهی وقت بشه یکم از تجربیات یا یادداشتهای نکته دارم رو اینجا بنویسم شاید بکارتون بیاد

مثلا ؛ تاوقتی مجردی خیلی حرفهارو میتونی به خواهر و  برادر و پدر و مادرت بگی اما به محض اینکه ازدواج میکنی همون حرفهارو اگه با همون لحن و توهمون شرایط بگی همه یجور دیگه برداشت میکنن،یا فکر میکنن با غرض و مرز(همون مرض) میگی و منظور داری همین مورد توعکسش هم هست

پدر ومادرا هم باید حواسشون باشه خیلی حرفها رو اگه به بچه هاشون که ازدواج کردن بگن بچهه فکر میکنه درمورد خانواده اش یا همسرش  میگین درسته میشناسه و میدونه قصدی ندارن ولی خب یوقتایی پیش میاد که دلش نمیخواد اون نوع شوخی کردن یا صحبت کردنو بعد مزدوج شدنش  هم  بشنوه،تواین گزینه درسته آدما همون آدما هستن اما موقعیت ها تغییر کرده از اونجایی که احترام آدما دست خودشونه بهتره یکم مراعاتی رفتار بشه هردوجانب درسته شاید بگید پدرومادره دیگه فلان و بیسار نداره اما باور نمیکنید یوقتایی چنان به آدم برمیخوره که از خودت میپرسی چرا تو یه لحظه اینجوری شدی؟! بخاطر بوجود نیومدن اون یه لحظه ها میگم

برادرم خیلی زود ازدواج کرد تقریبا 17سال پیش هرچند تفاوت سنیمون زیاده ولی خب ایشون هم زود ازدواج کردند بنابراین بچه ایی بیش نبودیم و خواهرشوهربازی درنیاوردیم(الحمدالله خدا خوب هم جواب داد و به خودم نداد) اما تا دلتون بخواد خواهرزن بازی درآرودم و پدر دامادمون رو رسما درآوردم؛ حسابی به خرید و هدیه های مناسبتی آوردن و بیرون رفتن و نرفتنن و نوع مراسم و... گیر میدادم و مدام رو مخ خواهرم بودم(هرچند توجه ایی نمیکرد اما الان میفهمم که چقدر اعصابشو بهم میریختم) میخوام بگم اگه مجردید و خواهر یا برادرتون مزدوج شدن شما کمک کنید به نظرخودشون برسن کمک کنید به دامادتون یا عروستون انصافا بعدها جوابشو میبیند نه اینکه مته باشید ؛میدونم الان میگید خب تو پررو بودی به توچه اما واقعا یوقتایی نه از روی مرض از روی اینکه میخوای بهترین باشه گیر میدی البته این بهترین از دیدگاه توئه نه اونها بنابراین حتی دلسوزی بی جای تو،اعصاب اونا رو بهم میریزه حتما اونا راضین از همون سبک و مقدار و ...

تغییرات اعتقادی و فکری من تقریبا از 92 به بعد شروع شد و رشد کرد(قبلا شاید تعریف کرده باشم یادم نمیاد) با پیدا کردن دوستای خوبی که خیلیاشون از همین بلاگ بودن و هنوز هم هستن و سیرمطالعاتی و این حرفها  بنابراین اگه این عقیده و تفکر رو 6-7سال پیش داشتم مسلما با خواهرم هم اینطور برخورد نمیکردم ،میگم که حواستون باشه من الان میفهمم چقدر اشتباه بوده حتی بنظرخودم دلسوزی هام ،بالاخره تجربه است شاید کوچکترهایی اینجارو ببین حواسشون باشه

دلم میخواد با گوشت کوب بزنم تومانیتور اون بنده خدایی که میاد میگه عه  اینجاسالی به سالی بروز میشه؛بنده خدا شما که خودت قرنی به قرنی بروز میکنی خــب زورت به ما رسیده 

آدم بعد مدتها میاد احساس میکنه از غار اومده بیرون هیچکیو دیگه نمیشناسه



الان ساعت 2 و 20 دقیقه نیمه شبِ

هر وبی رو باز کردم آخرین پستش دی یا بهمن بوده 

نهایت تایید کامنتاش اوایل فرودین بوده

فکر میکنم همه اتون دست بکی کردید رفتید یجا دیگه منو نبردید

انصافا خیلی بده وبلاگ خوبامون هم میبندن،4تا بیخود مثل بلاگ من مونده(دور از جون شما) و چه عزیزانی رفتن،

گلچین روزگار عجب خوش چید...

اصلا آدم غمش میگیره