و خدایی که در این نزدیکیست


گمان مبر که حسن(ع) بی ضریح است
کریم آل عبا هرچه هست بخشیده است ...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات طنز شهدا» ثبت شده است

نمیدونم چرا امروز خیلی رو اعصاب نبودم 

حوصله هیچکاری رو هم نداشتم (حالا نیس همیشه رو اعصابی و خوش اخلاق،والا)

از صبح هم تنها بودم که مثلا درس بخونم منتهی چراغای مودمم هی چشمک میزدن!

منم دیدم گناه دارن بی جواب نذاشتمشون :))

اومدم یکم وب گردی کردم!ولی بازم حوصله ام سرجاش نیومد تازه خسته تر هم شدم!

بعد نماز یکم سرحال تر که شدم ؛خوشم اومد از لبخند یه پست بذارم!

گفتم ماه شعبانِ و تولد حضرت علی اکبر هم نزدیک، پس بهتره این پست رو شاد کنم

امیدوارم لبخند رو لباتون باشه؛ همیشه ی همیشه 


اینم اولیش:


یه روز از یک سرهنگ ارتشی خواستند که پیشنماز بشه

اما ایشون چون پاهاش آسیب دیده بود ، رد کرد

بالاخره بچه ها اونقدر اصرار کردند که مجبور شد قبول کنه

رکعت اول رو خوندیم

وقتی می خواست برای رکعت دوم از جا بلند بشه ، گفت: یا حضرت عباس(ع)

همه زدند زیر خنده و نماز به هم خورد.

او برگشت و گفت:بابا من که گفتم من رو جلو نفرستید.

وقتی خواستم برا رکعت دوم بلند بشم پاهام درد گرفت 

ناخواسته گفتم : یا حضرت عباس (ع)

                                         منبع: نشریه با شهدا در جمعه ، شماره 38